وب لاگ سیابر |
اگر به چيزهاي کم ارزش و معمولي پسنده نکني ، هميشه بهترين چيزها نصيبت مي شه
|
|
درباره وبلاگ
![]() مطالب ورزشی و موضوعاتی در خصوص زبان فرانسه
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM
|
تبر
« تبر »
به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.
کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.
روز اول 15 تا درخت رو انداخت.
کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه
روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداخت
روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه
هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد
با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم
رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته
کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟
هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!
گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!
|+| این مطلب را هرگز فراموش نکنید و ان را عمیقا باور کنید
باور کنيد ، نيروي آدمي ، بي کران است.
باور کنيد ،هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست باور کنيد ،که از عشق آفريده شده ايد ، پس عشق را بيافرينيد. باور کنيد ،خورشيد به خاطر شما ، طلوع مي کند. باور کنيد ،خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ولي بندگان او چرا! باور کنيد ، لايق بودن هستيد. باور کنيد ، که اکنون مهم ترين لحظه است. باور کنيد ، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد. باور کنيد ، که شما هم مي توانيد و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد تا زندگي ، شما را باور کند! |+| نوشته شده توسط حمید در شنبه چهاردهم مرداد 1385 | موضوع: مطالب جالب مادر
خدایا از اعماق وجودم عاشقتم
؟ مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم. |+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 | موضوع: مطالب جالب کاش . . . .
کاش . . . . وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم. نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. |+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 | موضوع: مطالب جالب هفته ششم
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این كار خيلي سختي بود . تنها پسرش كه مي تونست به او كمك كند در زندان بود پيرمرد نامه اي به پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد و در نامه اش نوشت : پسر عزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم ، من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت . من براي كار در مزرعه خيلي پير شده ام . اگر تو اينجا بودي ، مزرعه را براي من شخم ميزذي ... دوست دار تو پدر بعد از مدتي پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان كردم فردا صبح افسران 12 نفر از ماموران Fbi و چهار افسر پليس محلي تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسله اي پيدا كنند پيرمرد بهت زده نامه اي به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و پسرش پاسخ داد : پدر برو سيب زميني هايت را بكار ، اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام دهم . بله بچه ها ، هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما در اعماق قلبتان تصميم به انجام كاري بگيريد مي توانبد آنرا انجام دهيد
|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 | موضوع: مطالب جالب تو عشق رو ياد من دادی
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو ، من می ترسم. مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خب ، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم ، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری ، آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. هفته سوم هم گذشت و من هنوز .... منبع : قبلا از نويسنده اجازه گرفته شده . |+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 | موضوع: مطالب جالب کمک و محبت
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. |+| نوشته شده توسط حمید در جمعه پنجم خرداد 1385 | موضوع: مطالب جالب هديه خدا
وقتي خدا بخواهد براي شما هديه اي بفرستد آن را در مشکلي مي پيچد هرچه مشکل بزرگتر باشد ، هديه هم بزرگتر است
|+| نوشته شده توسط حمید در جمعه پنجم خرداد 1385 | موضوع: مطالب جالب طناب
( طناب ) Rope The
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت. داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند: “خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده. - واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم. - البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي. - پس آن طناب دور كمرت را ببر براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!! و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟ هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد. هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است. هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست. |+| نوشته شده توسط حمید در جمعه پنجم خرداد 1385 | موضوع: مطالب جالب
اگر فكر مي كنيد بهاي اهدافتان گران است منتظربمانيد ،تا صورتحساب تلاش نكردنتان برسد !!
|+| نوشته شده توسط حمید در جمعه پنجم خرداد 1385 | موضوع: مطالب جالب
خانه اي بايد داشت كه وزش هيچ طوفاني نتواند آن را از جاي بكند در برابر امواجي كه از هر طرف مي وزد بايد ريشه هايي مستحكم داشت تا بتوان استقامت كرد ريشه هاي اعتقادي و فكري خود را قوي كن.
|+| نوشته شده توسط حمید در جمعه پنجم خرداد 1385 | موضوع: مطالب جالب |
|
|